تبليغاتX
حوریانا
حوریانا
مدرسه وب ، ماکرومديا قالب هاي وبلاگ آماده دايرکتوري وبلاگ هاي ايرانيان پرشين وبلاگ
تلویزیون جنگهای زیادی برای کشتن دارد

ما تنها می توانیم

کنترل را بر داریم

آتش  بسی شلیک کنیم

این پرچم سیاه برای خاموشی خانه ما کافیست.

حوری.

لینک


من هم برای همیشه میروم!
لینک


 

 

 

تو نبودی

 خیابان از کفشهای من

به خانه سرازیر شد

و تمام خواب های تو کاملا تصادفی له شدند

کسی نبود

از پیراهنت

که بیرون کشیدمت

بوی خون می دادی

لا به لای شکل های مرده ای

که توی گلوی دیوار گیر کرده بودند

انگشت می کوبم

بالا نمی آیی

گیر کرده بودی

من بودم

شب بودم

به احترامت بالا می آمدم

بارن می چکاندم

تا تمام سوء تفاهمات را بپوشاند

اتفاق در زمین نا شناسی فرو رفته بود

انگشت می زدم

نمی افتاد

من یا تو

فرقی نمی کند

ما فراموش کرده بودیم

از خواب هامان

بیدار شویم

و جای گریه ها مان

را ابری می پوشاند

که از رگ های تو

بریده بریده ...

چاقویی که خط عمر تو را نشانه  رفته بود میان خیابان  راه خودش را گم کرده بود

بعد از جیغ خیابان زیر کفشهایم

مرگی که شلیک شد

ادامه حرکت تصویر لبخند تو بود.

لینک


تو را بخوانم یا نه

فرقی برای

جهش انگشت من روی معلوم ترین کلمه نمی کند

از بی نهایت حروف می پیچم

همانگونه که در هم آغوشی تو

دل به سوی ته مانده شب

از درون تن تو/

                     به هم سرایی واژه ها /

                                                  در می گذرم

از دشوارترین نا پایداری

       بگذار بایستم

اندکی تو را بخوا...

به متروکه انگشتانم فکر کن

تو را بخوانم یا نه؟

لینک


هر چقدر درون جغرافیا ورق بخوری

معتدل ترین

              یعنی تو

یعنی آغوشت را برای 

فرو نشسته ترین انگشتان باز کن

 دیرهم باشی

من از زمین بیرون می کشانمت

آن گاه پس از

چرخیدن خاک درون تنت

از تو خواهم پرسید

در گوشه ای از جهان

خنده ای

بی انتها

برای من

آیا هست؟

لینک


(مفلوج ثانیه ها)

می ریزد

و تو

دیر می شوی

درست زمانی که

خودکار حرفی برای باریدن نداشت

فقط گاهی

ابر ها

زیر انگشتانم

عاشقانه یکدیگر را می بوسیدند

و تو فکر می کنی

گیج گاه من مسیر شاعرانه ایست

برای چرخ زدن های شبانه ات

پیچ در پیچ

هزاران

ثانیه در ثانیه

بریز

ویرانی های اندام من

از سر انگشتان تو آغاز می شود

(ابرها

پرنده های مشروطی هستند 

 که کلمه کلمه

نوشتم

و پرواز کردند)

از عاشقانه هامان

باد را جا گذاشتی

زیر پیراهنم

دست عشق همچو گیاه رونده ایست

می روید بر من

سبز می شوم

از تنگه های دور عبور می کنم

فرقی نمی کند

آسمان خالی است

وقتی زبان حکایت میکند

زمین تپنده ی دیوانه وارم

میان تن و حاشیه ای  از باد

فرو می ریزد

باران نمی تواند از دیوار های بلند زمان

بالا بیاید

و حافظه

انگشتانت را پاک کند

بی آنکه بفهمی

من پس از دقیقه ای

بی بادبان بودن

بی تو

بی...

غرق می شوم. 

 

لینک


 

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

 

 

لینک


سیلویا پلات در ۲۷ اکتبر سال (۱۹۳۲) در ماساچوست آمریکا و در بیمارستان رابینسون مموریال شهر بوستون به دنیا آمد. او اولین فرزند اوتو پلات و ارلیا پلات بود. پدرش در پانزده سالگی از قسمت شرقی آلمان که به راهروی لهستانی مشهور بود به آمریکا آمده بود و کرسی استادی زیست‌شناسی را در دانشگاه بوستون در اختیار داشت. مادرش از پدر و مادری اطریشی در بوستون زاده شد و هنگامی که دانشجوی فوق لیسانس ادبیات انگلیسی و آلمانی بود با اتو پلات آشنا شد و باهم ازدواج کردند. سیلویا پلات هشت ساله بود که پدرش - که بسیار ستایش‌اش می‌کرد - را از دست داد. او در دانشگاه اسمیت به تحصیل پرداخت و با نمراتی درخشان از آنجا فارغ‌التحصیل شد.

او در سال (۱۹۵۳) وقتی مادرش به او اطلاع داد که در کلاس نویسندگی فرانک اوکانر پذیرفته نشده به شدت افسرده شد. در ماه اوت همان سال با بلعیدن ۵۰ قرص خواب برای اولین بار اقدام به خودکشی می‌کند ولی برادرش از آن اطلاع پیدا می‌کند و او را به بیمارستان منتقل می‌کند.در آن‌جا چند ماه تحت درمان و روان‌کاوی قرار داشت و تحت مداوا با شوک الکتریکی قرار گرفت. شرح وقایع این روزهای او بعدها دست مایه‌ی تنها رمان او یعنی حباب شیشه قرار گرفتند.

در سال‌های بعد، او با استفاده از یک بورس تحصیلی به بریتانیا رفت. در دانشگاه کمبریج با تد هیوز شاعر بلندپایهٔ انگلیسی آشنا شد. ایشان در ژوئن سال (۱۹۵۶) ازدواج کردند.

اولین فرزند این زوج در آوریل (۱۹۶۰) و دومین فرزندشان در ژانویه (۱۹۶۲) به دنیا آمدند. در این دوران پلات تفاوت میان روشنفکر بودن، همسر بودن، و مادر بودن را درک می‌کند. وی در پاییز (۱۹۶۲) از تد هیوز جدا می‌شود.

سیلویا پلات سرانجام در فوریه ۱۹۶۳ با گاز خودکشی کرد. بسیاری از علاقه‌مندان سیلویا پلات، بی‌بندوباری تد هیوز را عامل از هم پاشیدگی روانی وی و خودکشی او می‌دانند و بارها عنوان هیوز را از روی سنگ قبر او کنده‌اند. ارلیا پلات می‌نویسد که او در ژوئن (۱۹۶۲) به دیدار سیلویا رفته است اما دریافته که کشمکش شدیدی میان دخترش و تد هیوز وجود دارد. او و دیگران این را به رابطه‌ تد هیوز با زنی دیگر و ناتوانی سیلویا در خو گرفتن به این وضع نسبت می‌دادند.

 

"مردگان"

 

با مدار بضه وار خورشیدی یازیده چنگ

فرو هشته به زهدان ِ چون ردایی را مانند

نهفته در بطن فراخ این گوی پرشتاب

نیست انسان مرده را سودای عشق و جنگ

 

نه شاهان لاهوتی اند این خیل مردگان

حکمرانی بشکوه الاهی را در انتظار

بل چو بشتابند به اقدام سستسی جانب بستر

جویای نسیانند دل خسته از جهان

 

محصور و زرف آرمیده به گهوارهء زیبای خاک و برگ

این ساقهای استخوانی را نبود یارای رستخیز

 تا تن فراز کنند معصومانه با صلای فریشتهء مرگ

در آخر الزمان

 

تا جاودان ستان بمانند در خوابی چنین شگرف

بهت فرشتگان هراسان و خشم خدای لایزال

هیچ یک نیارند رهانی دشان از پنجهء زوال

 

لینک


                             تد هیوز


تد هیوز در روز ۱۷ اگوست سال ۱۹۳۰ در شهر میتولمروید (Mytholmroyd ) حدود یورک شایر چشم به جهان گشود. مهم ترین اتفاق زندگی‌اش، دیدار با سیلویا پلات، در ۲۶ سالگی به وقوع پیوست. سال ۱۹۷۱ برای اجرای نمایش نامه‌ی ارگاست ( Orghast) که آن را در سال ۱۹۷۰ نوشته بود، به ایران آمد و آن را در دو قسمت به همراه آربی آوانسیان در جشن هنر شیراز اجرا نمود که بسیار هم مورد استقبال قرار گرفت. تد هیوز سرانجام روز چهارشنبه ۲۸ اکتبر ۱۹۹۸ درتد هیوز (3)
تد هیوز در روز ۱۷ اگوست سال ۱۹۳۰ در شهر میتولمروید (Mytholmroyd ) حدود یورک شایر چشم به جهان گشود. مهم ترین اتفاق زندگی‌اش، دیدار با سیلویا پلات، در ۲۶ سالگی به وقوع پیوست. سال ۱۹۷۱ برای اجرای نمایش نامه‌ی ارگاست ( Orghast) که آن را در سال ۱۹۷۰ نوشته بود، به ایران آمد و آن را در دو قسمت به همراه آربی آوانسیان در جشن هنر شیراز اجرا نمود که بسیار هم مورد استقبال قرار گرفت. تد هیوز سرانجام روز چهارشنبه ۲۸ اکتبر ۱۹۹۸ در حالی مرد که «نامه های میلاد» او در ژانویه ی ۱۹۹۹ برنده‌ی جایزه ی بزرگ «تی.اس.الیوت» شد.  حالی مرد که «نامه های میلاد» او در ژانویه ی ۱۹۹۹ برنده‌ی جایزه ی بزرگ «تی.اس.الیوت» شد.

ترجمه ی شعری از « تد هیوز »

"باد"

 این خانه تمام شب دور بوده است در دریا

چوبها از تاریکی سقوط می کنند، تپه های غران،

پای پجره بادها رم می دهند کشتزارها را

و باز و گشاده سیاهی و نمی کور کننده را

به اهتزاز در می آورد

 تا روز به پا خاست؛ آنگاه زیر آسمان ِ نارنج رنگ

تپه ها منزل هایی نو داشتند و باد از نیام

بر کشید دشنهء نور را، تیره - رخشان و زمرد فام

انقباضی چون مردمک یکی دیدهء هار

 نیمروز سوی خانه را بالا پیمودم

تا در ِ انبار زغال، یک بار بی پروا نگریستم به بالا –

از میان آسیب بادی که می آزرد چشمخانه ام

چادر تپه ها کوبید و کشید ریسمان مهارش را

 کشتزار ها لرزان، خط افق سیمایی گرفته،

هر دم آماده تا  بکوبد و نا پیدا شود به بال کوبه ای

باد زاغی را به دوردست ها افکند

 ویاعوی  ِ پشت سیاه به سان میلی آهنین خمید.

خانه...

 چون ظریف ساغر سبزی طنین انداخت در نوایی

که هر لحظه می توانست هزار پاره اش کند. ژرف فرو افتاده حالا

میان صندلی، روبروی آتش بزرگ چنگ می زنیم ما

قلب هایمان را ، حواسمان را نه کتابی می رباید، نه فکری

 و نه یکی آن دیگری را. آتش سوزان را می نگریم

و حس می کنیم ریشه های خانه می جنبند، کماکان اما نشسته

می بینیم پنجره می لرزد تا  به درون آید،

می شنویم ضجهء سنگ ها را زیر آفاق.

 

مترجم: آرش سهرابی

لینک


کارل سندبرگ، روزنامه نگار، شاعر و نویسنده ی داستان های کودکان، در شهر گیلزبورگ از توابع ایلینوی آمریکا در روز ششم ژانویه ی سال 1878 متولد شد. والدین او با نام های آگوست و کلارا اندرسون سندبرگ مهاجرین سوئدی بودند که سواد چندانی نداشتند. پدر او سه ماه و مادرش تنها چهار ماه به مدرسه رفته و تحصیل کرده بودند.
کارل سندبرگ وقتی یک پسر بچه بود تنها زمانی به مدرسه می رفت که فرصت آنرا داشت و بقیه ی وقت خود را صرف کار کردن در جاهای مختلف می کرد. از سیزده تا هفده سالگی به ترتیب راننده ی واگن حمل شیر، پادوی سلمانی، صحنه گردان صحنه ی تئاتر و راننده ی کامیون حمل بار در کوره ی آجر پزی بود. در هفده سالگی به غرب کشور سفر کرد و در میان کارهای دیگری که نام برده شد در مزارع گندم در ایالت کانزاس به کار خرید و فروش گندم پرداخت. او همچنین در هتل ها ظرف می شست و مدتی نیز کار قبلی اش یعنی فروش شیر را ادامه داد و در نهایت هم به نقاشی ساختمان ها پرداخت که اگر جنگ بین اسپانیا و آمریکا رخ نمی داد شاید شغل دائمی وی می شد. اما با شروع جنگ سندبرگ در گروهان سوم لشگر ششم پیاده نظام ایلینوی ثبت نام کرد و به پورتو ریکو اعزام شد. در آنجا در طول خدمت شش ماهه ی خود با یک دانشجو از دانشگاه لومبارد از شهر گیلزبورگ آشنا شد. این آشنایی در او علاقه ی زیادی برای ادامه ی تحصیل ایجاد کرد به طوری که پس از پایان جنگ و بازگشت به خانه با صد دلاری که پس انداز کرده بود به عنوان دانشجوی ویژه در دانشگاه لومبارد نام نویسی کرد.
او از سال 1898 تا 1902 در کلاس های دانشگاه شرکت کرد و خرج و مخارج زندگی خود را از راه کار کردن به عنوان سرایدار در سالن ژیمناستیک، زدن زنگ کلاس ها در دانشگاه و گاه تدریس خصوصی فراهم می کرد. در دانشگاه کاپیتان تیم بسکتبال بود. او همچنین ماهنامه ها و گاهنامه های دانشگاه را ویرایش می کرد. در این بین با فیلیپ گرین رایت آشنا شد که یکی از اساتید همان دانشگاه بود. در نتیجه به عضویت انجمن نویسندگان تنگدست (Poor Writers’ Club) درآمد. این انجمن که توسط رایت تشکیل شده بود به اعضا این فرصت را می داد تا اشعار و قطعاتی را که به نثر نوشته بودند برای یکدیگر خوانده و نقد و بررسی نمایند.
پس از اتمام دانشگاه، سندبرگ برای مدتی به مسافرت پرداخت و فیلم های شرکت آندروود و آندروود (Underwood and Underwood) را به فروش می رساند. بین سال های 1907 و 1908مدیر محلی حذب سوسیال-دموکرات ویسکانزین بود. سپس به کار روزنامه نگاری مشغول شد و در میلواکی در روز پانزدهم ژوئن سال 1908 با خانمی به نام لیلیان استایکن ازدواج کرد. از سال 1910 تا 1912 منشی امیل سیدل، اولین شهردار سوسیالیست میلواکی شد. پس از رفتن به شیکاگو برای مدتی به روزنامه ی سیستم (System) پیوست و پس از آن به ان. دی. کاکرن در راه اندازی یک روزنامه با نام دی بوک (The Daybook) کمک کرد. وقتی این روزنامه در سال 1917 بسته شد به عضویت روزنامه ی شیکاگو دیلی نیوز درآمد. در سال 1918 در سمت گزارشگر اتحادیه ی صنف روزنامه نگاران به کشورهای نروژ و سوئد سفر کرد. پس از بازگشت از این سفر به روزنامه نگاری در روزنامه ی دیلی نیوز پرداخت.
بعد پشت سر گذاشتن دانشگاه، سندبرگ همچنان به نوشتن شعر ادامه داد و در سال 1904 شخصاً اولین مجموعه ی شعرش را با عنوان در نشاطی بی پروا (In Reckless Ecstasy) منتشر کرد. اسپانسر این مجموعه آقای فیلیپ گرین رایت بود. اما تا سال 1914 کسی او را بعنوان شاعر نمی شناخت. در این سال بود که مجله ی شعر (Poetry: a Magazine of Verse) تعدادی از اشعار وی را چاپ کرد. در میان این اشعار شعر شیکاگو نیز قرار داشت که برنده ی جایزه ی لوینسن شد. در سال 1916 اولین مجموعه ی کاملش را با نام اشعار شیکاگو (Chicago Poems) چاپ کرد که به دنبالش مجموعه های دیگری نیز چاپ شد. شعرهای او اغلب در قالب شعر نو نوشته شده بود.
سندبرگ به مدت چند سال در ایالات مختلف آمریکا به سفر پرداخت و شعر خوانی و سخنرانی می کرد. ترانه های محلی را به صورت آواز می خواند و برای کتاب چنته ی چکامه های آمریکایی (American Songbag) که در سال 1927 به چاپ رساند مطلب جمع آوری می کرد.
دو بار در سال های 1919 و 1921 به صورت مشترک برنده ی جایزه ی انجمن شعر آمریکا شد. در سال 1923 از دانشگاه لومبار دکترای افتخاری دریافت کرد. او که پدر سه فرزند دختر بود تا پایان عمرش در شهر المهرست (Elmhurst) ایلینوی زندگی کرد.

این صورت من است

شاید زیاد جذاب نباشد

اما هر چه باشد

صورت من است

با آن حرف می زنم

آواز می خوانم

می بینم

می چشم

و حس می کنم

می دانم باید چرا نگهش دارم 
             ..........................................................

وقتی مأمور اعدام به خانه باز می گردد

به چه چیز می اندیشد مأمور اعدام
شب هنگام که از سر کاربه خانه باز می گردد
آنگاه که با زن و فرزندانش می نشیند
تا فنجانی قهوه بنوشد
یا بشقابی نیمرو بخورد
آیا آنها از او می پرسند:
«روز کاری خوبی بود؟»
«همه چیز مرتب بود؟»
و یا برای پرهیز از این پرسش ها
از بیس بال و سیاست و هوا
و فکاهی خنده دار روزنامه ها و یا فیلم ها سخن می گویند؟
آیا آنها به دست هایش نگاه می کنند
وقتی برای قهوه یا نیمرو دراز می کند؟
اگر کودکان خردسالش بگویند:
«بابا، بیا اسب بازی کنیم. ایناهاش
این هم طناب.»
آیا او به شوخی خواهد گفت:
«امروز به حد کافی طناب دیده ام.»
و یا شادمانی در چهره اش موج برمی دارد و می گوید:
«معرکه است دنیایی که توش زندگی می کنیم.»
واگر ماه
با صورت سفیدش از میان پنجره
به دخترک کوچکی که در خواب است بنگرد
و روشنایی اش با مو و گوش های نوزاد درآمیزد
مأمور اعدام
چگونه رفتار خواهد کرد؟
باید برایش آسان باشد.
فکر می کنم
هرچیزی برای مأمور اعدام آسان است.

لینک


نفس که بکشیم

تمام دنیا از ما بالا می رود

با تمام ماشین ها و آدم هایش

بوی جهان اطراف من

کمی نا مطبوع است

بوی گرگ می دهد

دندانهای برند های که از هوای گلوی ما سرشار است

نفس که بکشیم

چند سالی حتما می گذرد

کمی بزرگتر می شویم

از شماره های نوشته شده توی شناسنامه هامان

معلوم است

برای چه کسی معطل بمانیم

برای کدام برف نشسته روی موهامان

آفتاب بیاوریم

نفس که بکشیم

هیچ کجا نیست قدم بگذاریم

تمام کوچه ها پا از کفشهامان بریده اند

رفته ایم

انتظار کشیده ایم

دیگر کسی برای ما

خواب ایستادن های نیامده را نمی بیند

آدم ها حتی گاهی یادشان می رود

آدم بوده اند

هیچ کس یاداوری نکرد

حتی ساعت های دیواری

نشانمان ندادند

مرگ مشتی کوچک است

به هر جامان اصابت کند

خم به ابرو نمی اوریم

ما گرگ بودیم

میان سرمای زمستان

درست زیر ملافه های خونی

چند قدم دورتر از سهم پنجه های شما

نفس می کشیدیم

و کسی بیدار نیست

ما را میان خواب های زمستانی

بیدار کند

 دنیا درون فراموشی هایش رگ های بریده ای را پنهان کرده است

پنجه می کشیم

زوزه...

مرگ خم به ابرو نمی آورد

لینک


آسمان

 پنجره کوچکی است

بازش که می کنم

خدا

 می ریزد زمین

لینک


خط های فاصله

از

آسمان

می ریزند

آشفته/

             در/

                       رفتن های دور/

روی مدت های طولانی

                    خوانش آگهی های نبود/نیست

قدم می زنم .

آیا هنوز باران ببارد؟

چیز ادامه داری

در کار نیست

قانون برهنگی/

                      خاک را/

            در اندام ما بهم می ریزد

میان جسم هامان /گاهی

خطی از ایستادن های بلند به حرکت در می آید

می ریزد/

                می ریزد/                      

وقتی دایره شکل توقف است

برهنه/

در کوچ کلمات

به سهم انگشتان من /

                                    برگرد/.

لینک


به فکر هایم فکر می کنم

که اندام تو را در جریان است

به زمین خاک خو رده ای که موج بر می دارد

می ریزد تمامش را در من

بریز!

این اقیانوس اندوهگین سالهاست

آب دهانش را قورت می دهد

و باز هم تشنه تر از همیشه

به لبانت پناه می آورد

بریز!

این اقیانوس به یائسگی نزدیک شده است

حتی به تن پوشی چروکیده

ببار در من

چگونه می توانم شب را گم کنم

وقتی موج بوسه هایت از آسمان می بارد

وقتی از آمدنهایت به شوق مستی می لرزم

شنیدی؟

موسیقی وحشت

از دندانهایم شروع می شود

تمام اندامم را آشفته می سازد

چه فرقی می کند

فکر های من

در برهنگی با تو می آمیزند

هیچ کس نمی بیند

حتی مهاجران خفته دست به غارت نمی زنند

حتی اگر از صدای گیج قلبم بیدار شوند

به فکر هایم فکر می کنم

که وحشیانه در حرکتند... 

لینک


باور کنید

دیگر پرنده ای سر به آسمان نمی گذارد

من فریب دنیا را در کنار قرص های خوابم خورده ام

بی آنکه کسی بفهمد

مرده ام

پس چگونه باید

میان چین های دست تو به رقص بیایم

بگذار کلمات به دنبال گمشده شان بگردند

انگشت به انگشت

من مدتهاست

پا از صفحه هایت بریده ام

نیازی به دیدن خون نیست

همین که کفشهایم پشت کلماتت جفت می شوند

من دور خواهم شد

کوچه ها مجبورند صبور باشند

این صدای ریختن است

حتی غروب ها

درون آینه به دنبالت نمی گردم

تصویری از تو به سقوط  فکر می کند

دیشب تمام درخت ها خواب کلاغ دیده اند

باور کنید از خوابی که دیده اند پریده اند

ما ایستاده ایم

از آسمان پرنده می گرفتیم

بعد پرشان می دادیم

دور می شوی

فرقی نمی کند

درست روی همین عبارت

بی آنکه کسی بفهمد

خواهیم مرد

درخت ها شهادت می دهند.

لینک


 

وقتی به انتها  می رسی

زمان می ایستد

مرگ هجوم می آورد به استخوان هایت

می توانی با گلوله های یک تفنگ شکاری شلیک شوی

شکار هر چه باشد تو در سینه اش

جریان داری

زمان می ایستد

اتفاقها به کوتاهی یک ستاره می ریزند

به قصه های شبانه ات فکر می کنم

به مرد های خیابان گردی

که از گودی دامن تو سرشار بودند

به انتها که می رسی

یادت می رود

زن بودی

و داشتی پشت چرخ خیاطی

خاطره های شبانه ات را

با اغوا گری سوزن می زدی

جسمی که از انگشتان من

کاغذ را راه می رود

روزی مردی می شود

که پشت تمام

اتفاق های بلند می ایستد

لباس های شهوانی می پوشد

و کلماتم را در آغوش می کشد

بو کن

این سطر ها بوی مردی را می دهد

که تمام خیابان های هرزه در آغوشش قدم می زنند

و جای خالی برای پیکره هامان باقی می گذارند

من عشق می طلبم

بوسه

هر چه که مستی را در تنم گیج کند

باور کنید

 مردگان هم می توانند در یک قبر مرطوب

به دنبال حس لامسه شان بگردند

وقتی به انتها می رسی

گلوله را شلیک کن...

لینک


 

 
لینک


لینک


کلمه ها از کابوس انگشتان من گریزانند

دیشب یاد تو تمامشان را پراند

این روزها برای نوشتن دستم خالی است

خالی است 

خالی

باور کنید

 آسمان راه دوریست برای باز گرداندنشان

 

لینک


برای بوسیدن لبهای تو

اگر بخواهی

تمام این پارک

نه

تمام دنیا را به انتظار می نشانم

آنقدر که زمین به حرکت در آید

و کفشهای مرا پشت در اتاق تو جفت کند

فرقی نمی کند

دنیا در جریان باشد

لبهای من قانون جاذبه را به خانه ات آورده اند

باید ادامه دهیم

به این ترس های پنهان پارک زده

در را باز کن

مرا به آغوش بکش

شاید زمین از حرکت بایستد

و دنیا به آخر برسد

لینک


همسایه عزیز

سکوت کن

زندگی به خانه ام ریخته است

لینک


با ماهی به دریا زدن

با ماهی به خواب رفتن

با ماهی هم آغوش شدن

چه فرق می کند

آب

آسمان

رخت خواب من

من هنوز توی قلاب لبان تو خواب می پیچم

                                 ***********************

به کوچه بریز

از استخوان های پشیمان من

این تن

در بن بست زندگی گیر کرده است

                                    ****************

فنجانهای سبز

خواب چای فصل می بینند

بی انکه بدانند بهار درون دهانم بخار گرفته است

                              ************************

درد های قدیمی صبور می شوند

مرگ مانده است

چگونه بوی تازگی دهد

                           ************************

ساعت در نیمه های زمان گنگ میزند

انگار تمام عبور های جهان

در پل گلویم گیر کرده اند

                                **********************

افسوس این درخت

باور نمی کند

مجبور بودم

خواب تو را از آسمان بپرانم

                                 ************************

قطار پارس می کند

تمام ریل ها بوی تو را می دهند

برو

استخوانت را جای دیگری گم کرده ای

                               ***************************

فکر هایم هنوز در هوای تو سرد هستند

بی آنکه کسی بفهمد

سلولهای خاکستری مغزم

آتش به پا کرده اند

درون نگاهت باد مرا با خودش خواهد برد

                                      **************************

لینک


 

ما ایستاده ایم

و دارند خنجر به پشتمان می زنند

پشتهایی که هنوز بوی زرتشت می دهند

تا سگ شدن چند قدم بیشتر باقی نمانده است

پارس کنید حیوانهای عزیز

شما می توانید دنیا را به گاز کوچکی در دهان بگیرید

پارس کنید

کوروش خواب است

دارد خواب دریده شدن به دندانها شما را می بیند

مثل همان هایی که

 پشت چوبهای میزیشان

خواب الک دولک می بینند

پارس کنید

دیگر پارسهایتان به عرب مهاجرت کرده اند

پس بریزید

خون این نا بکاران از بکارت من هم قرمزتر است

بگیرید یقه دنیا رابدرانید

چند قدم بیشتر باقی نمانده است

شما از گل آدمی ساخته اید

روح ندارد

جسمی که فقط پارس میکند

تمام دنیا را به دندان گرفته است

جسمی که دانه های تسبیح لای انگشتانش دارند

خدا را این طرف و آن طرف پرت می کند

تا او را روح برساند

پارس یا عرب

بگذارید خنجر هایشان را تا ته فرو کنند

فرقی نمی کند

 کجای جهان راه می رویم

دنیا هنوز در جریان است

(ای اهورا مزدا

تو بهتر از همه از سرنوشت این کسان آگاهی)

 

لینک


 

شهر من کافی شاپ کوچکی است

که در تمام فنجانهای تلخ آن

فقط اشک می ریزند

 

 

لینک


 

                      کسی می فهمد

 

(چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)

 

 

لینک


تمام ذهن کاغذی ام را روی سینه ام می گذارم

قلبم بزرگ شده است

بوی کلمات با تو بودن

از انگشتان من بزرگ ترند

نمی دانم

شاید از صفحه های دفتر من افتاده باشی

بوی کاغذ های خونی را می دهی

(خیالتان راحت دیگر کسی میان شعر های من نخواهد مرد)

من چاقو هایم را به مردهای خیابان گرد سپرده ام

تا برایم از تمام درختها پرنده قربانی کنند

تو هم می توانی

در گوشه از من

دور انگشتانم چرخ بزنی

تا زمین بایستد

من هم خواهم چرخید

چرخ... چرخ... چرخ...

کم آورده ام

تو از سطر های چروکیده دامنم کلماتی را دزدیده ای

که تمام رقاصه های جهان

دور می زنند

دور انگشتانت

پایین بیا

 این درخت

سالهاست قربانی نداده است

 

لینک


آگهی

هموطن عزیز!
شما که فرصت سر خاراندن ندارید
وقت همسنگ طلا را
حرام خواب نکنید .
من با چهل سال تجربه در ایران و آمریکا
به جای شما خواب خواهم دید
****
به این زوج زیبا
که در حباب شیشه ای پر برف می رقصند نگاه کنید
این والس نیمه تمام
کپی کوک دار یکی از خواب های من است
همین خواب استثنائی را می توانم
در بست برای شما ببینم
****
فقط با یک تلفن
شما می توانید
رقص محبوبتان را
در حباب دلخواهتان سفارش دهید
رنگی یا سیاه و سفید
با تخفیف مخصوص
برای خواب های سفارش شده
در روز روشن
****
من با لیوان آب
و قرص های خواب آورم
کنار تلفن نشسته ام .....
 
عباس صفاری
لینک


کنار پرنده ها چشم انتظار تو باشم

تو

نیایی

دنیا سقوط می کند

بگذار

زمین بچرخد

چرخه زیست را بهم ریخته

جای خالی پاهایت

فکر میکنم

به بی حوصله گی هایم

در کلمات اضافه ای که از انگشتانم می ریزند

داشتی می آمدی

با همان پرنده خنده بر لبانت

داشتی می آمدی

چه کسی می داند  چه شد ؟

کجا پرید؟

بو بکش

بیشتر

بوی خون میآید

من که چاقویی ندارم

این بوی پارگی رگهای کیست

هر که هستی بگذار بگویم

جای دوری نمی روی

این چاقوی تازه وارد روی گلوی تو دارد پرنده می شود

زمین ایستاده است

فرقی نمیکند دنیا سقوط کرده باشد

فقط می توانید شما این شعر را به صورت سقوط آزاد از انگشتهای من بخوانید

 

 

 

لینک


هر کجا که رفته باشی

جای دوری نیست

رد پاهایت

هنوز روی اندام من خاک می خورند

لینک


 
حوریا متولد66

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
اردیبهشت 1391
مرداد 1389
اردیبهشت 1389
اسفند 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387

پیوندها
کامران و هرزنامه های مغزش
سیامک مهاجری سرزمین های دور
در جستجوی آن لغت تنها ...
عليرضا قدرتي
کارگاه مجازی ادبیات
روزبه سوهانی
شاعران آلمان
مرجانه حمیدی
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
فروشگاه اینترنتی
:: طراح قالب::


  RSS  
پرشین وبلاگ